تبليغاتX
غربت شب

دوشنبه یازدهم آبان 1388

مونده ام با دل پر درد                   پس چرا غمم فزون شد

سوختم از سوز درونم                 نمی دونی من می دونم

که دیگه نوری نمونده                   دلمو پس کی سوزونده

نمی خوام اشکی بریزی               نمی خوام با من بخونی

دیگه رفتی با غریبون                     دلمو کردی پریشون

وقتی فردا ها نباشم                    وقتی که بد باشه حالم

نمی خوام برام بخونی                 زغم دلم بدونی     

نوشته شده توسط قاسم. در 2:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

رهگذر(غریبه)

سلام رهگذر خیالی کوجه تهایی ام !

بگو خیال با تو چه کرد که دیگر هیچ حوصله ا ی نیست تا گاهی گذری هر
 
چند کم رنگ و بی حضور بر کلبه ی تاریک تنهایی ام بکنی !

نترس هنوز انقدر فراموش نشده ام که با امدنت دل پوسیده کنج خانه ترک
 
 بردارد !

بیا و یادی هم از ما کن لااقل به لطف همه  امدن هایت که بی بهانه بود و
 
خبر هایی که گاه از پشت حصار یک دل فراتر میرفت !

بیا اگه هنوز هم پاهایت رمق رفتن و قلبت میل به امدن دارد
نوشته شده توسط قاسم. در 22:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

یه روز خوب؟!

شايد بدترين روز زندگي وقتي باشه كه كسي نباشه كه حرف دلت بهش بگي و جايي به جز وبلاگت پيدا نكني براي درد دل در تنهايي و با خاطراتم زندگي ميكنم و گاهي براي دلم شعري مينويسم روزي تصميم ميگيرم ننويسم،ارتباطي نداشته باشم،بي خيال باشم  ولي زماني ديگر تصميمم رو زير پا ميذارم
نوشته شده توسط قاسم. در 22:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

رفتن:

 

رفتن دوتا جنبه داره یا دو طرف

۱ : اونی که میره

۲:اونی که یکی از پیشش میره

۱:خداحافضی میکنه و میره پی کارش شاید اون لحظه چند قطره اشک هم تو چشماش جمع بشه

۲:یه کلمه مخرب رو میشنوه چند قطه اشک تو چشماش جمع میشه دورر میشه چون نخواسته گریه کنه(نتونسته) دنبال یه جای خلوت میگرده

وقتی یکی بدون خداحافظی میره اون موقع چی؟

نوشته شده توسط قاسم. در 22:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

اگه تنها و غریبی

اگه دلتنگی و خسته

دل دریاییتو حتی

اگه موج غم شکسته

 

غم و جا بذار تو ساحل

دلتو بزن به دریا

 

می شه دنیا مثه زندون

واسه آدمای تنها

........................

تفاوت حافظ شیرازی با حافظ 2006

نیمه شب پری شب گشتم دچار کابوس

گفتم: سلام حافظ گفتا: علیک جانم

گفتم: بگیر فالی گفتا : نمانده حالی

گفتم : که تازه تازه ، شعر وغزل چه داری ؟

    گفتا: که می سرایم شعر سپید باری

گفتم: زدولت عشق گفتا: که کودتا شد

 

گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟

گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم : بگو زخالش ، آن خال آتش افروز

گفتا: عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم: کجاست جمشید ، آن جام جهان نمایش

گفتا : خریده قسطی تلوزیون به جایش

گفتم: بگو ز ساقی ، حالا شده چه کاره

 

گفتا : شده است منشی در دفتر اداره   

گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا:آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم: بیا زهدهد جوییم راه چاره

گفتا: به جای هدهد ،دیش است و ماهواره

گفتم : سراغ داری میخانه حسابی

گفتا: هر آنچه بوده از دم شده کبابی

گفتم : بیادو تایی لب تر کنیم ،پنهان

گفتا: نمی هراسی ، از چوب پاسبان ؟

گفتم: بلند بودی موی تو آن زمانها

گفتا: که حبس بودم از ته زدند آنها

گفتم: شما و زندان حافظ ما رو گرفتی ؟

  

                                                   ****

  

دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم: کجا روی تو ؟گفتا: که خود ندانم

گفتم: چگونه هستی ؟ گفتا :در بی خیالی

 

گفتم : رقیب، گفتا این بار کله پاشد

 گفتم: که قاصدک کو ، آن باد صبح شرقی

گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی 

اینها رو توی نوشته های قدیمیم دیدم

فکر کنم بعضی ها میدونن کجا اونا رو نوشته بودم  

نوشته شده توسط قاسم. در 21:38 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

بازم غروبه خورشید داره میره  هوا رنگ عوض کرده  انگار اسمونم دلش غروبها میگیره  اشک توچشام جمع شده بغض گلومو فشار میده نمیدونم باید چیکار کنم دیگه خسته شدم تا کی باید این وضعو تحمل کنم چقدر باید صبر کنم  زمونه دیگه ازم چی میخواد دنبال چی دوباره میخواد بدوندم اخه ما ادم نیستیم فرق ما با بقیه چیه  تاکی باید بدویم نمیدونم   تا کی همه بهم نگاه کنن بگن خوش به حالش داره می خنده ولی تودلم طوفان باشه  اخه چرا با هرکی دوست شدی باهاش یه رنگ بودی  تا یکی بهترو پیدا می کنه یادش میره  که حتی  میشناختت  تا میبیندت روشو بر می گردونه  انگار که یه باد گرم کویری به صورتش خورده باشه  حتما باید دروغ گفت اینقدر ......................... .چرا باید یه همچین ادمایی باشیم چرا باید زمونه اینجوری به سر ما بیاره  مگه ادما باهم فرق دارن میگم چی میشد هیچ وقت ادم بزرگ نمی شد  بچگی اون بازیا شیطنتا کاش هیچوقت توقع ادما زیاد نمیشد دوستیها همونطوری میموند بی کلک قهرهاهم بایه خنده یه ابنبات دوباره آشتی میشد  کاش هیچوقت هیچ کس از روی رو ظاهر  یا حرف زدن یکی قضاوت نمی کرد حالا دی گه شب شده یه شب سیاه بعضی وقتا از حالت غروب می شه فهمید اون شب چه جوریه  خدا کنه لا اقل شما شب خوبی داشته باشین

میگن به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکلت بگو خدایی  بزرگ  دارم  ......

دوباره یه سر زدم به نوشته های قدیمی اینو دیدم نوشتم اینجا خوب خیلی فرق نکرده تقریبا همونطور مونده با یه کوچولو تفاوت اونم اینه که تصمیم گرفتم که تغییرات رو بوجود بیارم

نوشته شده توسط قاسم. در 21:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

ایا من ؟!

چقدر دل دل مي كند دلم اين روزها... چقدر خواب مي بيند روح بي قرارم اين شب ها... چقدر هواي چيزهاي خوب كرده ام... چقدر دلم خاطره ساختن مي خواهد... خاطرات جديد مي خواهد... از آنها كه به يادشان بياوري و هي دلت بخواهد براي همه تعريف كني... چقدر دلم كسي را مي خواهد تا خاطرات مشترك را با هم زير و رو كنيم... چقدر دلم زياده خواه شده اين روزها... شبهای این زندگی به بغض و بی خبری می گذرند و روزهایش سرشارند از کابوس همه چیز وارونه البته برای من همیشه و همیشه .حتی از گفتن حرف دلم هم بیم دارم میترسم ایا اعتمادم درست بوده؟؟

عیب رندان مـکـن ای زاهد پاکیزه سرشـت
کـه گـناه دگران بر تو نـخواهـند نوشـت
مـن اگر نیکـم و گر بد تو برو خود را باش
هر کـسی آن درود عاقبت کار کـه کـشـت
همـه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تـسـلیم مـن و خـشـت در میکده‌ها
مدعی گر نکـند فهم سخن گو سر و خـشـت
ناامیدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نـه مـن از پرده تـقوا بـه درافـتادم و بـس
پدرم نیز بـهـشـت ابد از دسـت بهـشـت
حافـظا روز اجـل گر بـه کـف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت بـه بـهـشـت

نوشته شده توسط قاسم. در 21:23 |  لینک ثابت   •