دوشنبه یازدهم آبان 1388
سوختم از سوز درونم نمی دونی من می دونم
که دیگه نوری نمونده دلمو پس کی سوزونده
نمی خوام اشکی بریزی نمی خوام با من بخونی
دیگه رفتی با غریبون دلمو کردی پریشون
وقتی فردا ها نباشم وقتی که بد باشه حالم
نمی خوام برام بخونی زغم دلم بدونی
شنبه دوم آبان 1388
رهگذر(غریبه)
بگو خیال با تو چه کرد که دیگر هیچ حوصله ا ی نیست تا گاهی گذری هر
نترس هنوز انقدر فراموش نشده ام که با امدنت دل پوسیده کنج خانه ترک
بیا و یادی هم از ما کن لااقل به لطف همه امدن هایت که بی بهانه بود و
بیا اگه هنوز هم پاهایت رمق رفتن و قلبت میل به امدن دارد
شنبه دوم آبان 1388
یه روز خوب؟!
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
رفتن:
رفتن دوتا جنبه داره یا دو طرف
۱ : اونی که میره
۲:اونی که یکی از پیشش میره
۱:خداحافضی میکنه و میره پی کارش شاید اون لحظه چند قطره اشک هم تو چشماش جمع بشه
۲:یه کلمه مخرب رو میشنوه چند قطه اشک تو چشماش جمع میشه دورر میشه چون نخواسته گریه کنه(نتونسته) دنبال یه جای خلوت میگرده
وقتی یکی بدون خداحافظی میره اون موقع چی؟
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
اگه تنها و غریبی
اگه دلتنگی و خسته
دل دریاییتو حتی
اگه موج غم شکسته
غم و جا بذار تو ساحل
دلتو بزن به دریا
می شه دنیا مثه زندون
واسه آدمای تنها
........................
تفاوت حافظ شیرازی با حافظ 2006
نیمه شب پری شب گشتم دچار کابوس
گفتم: سلام حافظ گفتا: علیک جانم
گفتم: بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : که تازه تازه ، شعر وغزل چه داری ؟
گفتا: که می سرایم شعر سپید باری
گفتم: زدولت عشق گفتا: که کودتا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو زخالش ، آن خال آتش افروز
گفتا: عمل نموده دیروز یا پریروز
گفتم: کجاست جمشید ، آن جام جهان نمایش
گفتا : خریده قسطی تلوزیون به جایش
گفتم: بگو ز ساقی ، حالا شده چه کاره
گفتا : شده است منشی در دفتر اداره
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا:آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم: بیا زهدهد جوییم راه چاره
گفتا: به جای هدهد ،دیش است و ماهواره
گفتم : سراغ داری میخانه حسابی
گفتا: هر آنچه بوده از دم شده کبابی
گفتم : بیادو تایی لب تر کنیم ،پنهان
گفتا: نمی هراسی ، از چوب پاسبان ؟
گفتم: بلند بودی موی تو آن زمانها
گفتا: که حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم: شما و زندان حافظ ما رو گرفتی ؟
****
دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس
گفتم: کجا روی تو ؟گفتا: که خود ندانم
گفتم: چگونه هستی ؟ گفتا :در بی خیالی
گفتم : رقیب، گفتا این بار کله پاشد
گفتم: که قاصدک کو ، آن باد صبح شرقی
گفتا: ندیده بودم هالو به این خرفتی
اینها رو توی نوشته های قدیمیم دیدم
فکر کنم بعضی ها میدونن کجا اونا رو نوشته بودم
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
بازم غروبه خورشید داره میره هوا رنگ عوض کرده انگار اسمونم دلش غروبها میگیره اشک توچشام جمع شده بغض گلومو فشار میده نمیدونم باید چیکار کنم دیگه خسته شدم تا کی باید این وضعو تحمل کنم چقدر باید صبر کنم زمونه دیگه ازم چی میخواد دنبال چی دوباره میخواد بدوندم اخه ما ادم نیستیم فرق ما با بقیه چیه تاکی باید بدویم نمیدونم تا کی همه بهم نگاه کنن بگن خوش به حالش داره می خنده ولی تودلم طوفان باشه اخه چرا با هرکی دوست شدی باهاش یه رنگ بودی تا یکی بهترو پیدا می کنه یادش میره که حتی میشناختت تا میبیندت روشو بر می گردونه انگار که یه باد گرم کویری به صورتش خورده باشه حتما باید دروغ گفت اینقدر ......................... .چرا باید یه همچین ادمایی باشیم چرا باید زمونه اینجوری به سر ما بیاره مگه ادما باهم فرق دارن میگم چی میشد هیچ وقت ادم بزرگ نمی شد بچگی اون بازیا شیطنتا کاش هیچوقت توقع ادما زیاد نمیشد دوستیها همونطوری میموند بی کلک قهرهاهم بایه خنده یه ابنبات دوباره آشتی میشد کاش هیچوقت هیچ کس از روی رو ظاهر یا حرف زدن یکی قضاوت نمی کرد حالا دی گه شب شده یه شب سیاه بعضی وقتا از حالت غروب می شه فهمید اون شب چه جوریه خدا کنه لا اقل شما شب خوبی داشته باشین
میگن به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکلت بگو خدایی بزرگ دارم ......
دوباره یه سر زدم به نوشته های قدیمی اینو دیدم نوشتم اینجا خوب خیلی فرق نکرده تقریبا همونطور مونده با یه کوچولو تفاوت اونم اینه که تصمیم گرفتم که تغییرات رو بوجود بیارم
شنبه بیست و پنجم مهر 1388
ایا من ؟!
عیب رندان مـکـن ای زاهد پاکیزه سرشـت
کـه گـناه دگران بر تو نـخواهـند نوشـت
مـن اگر نیکـم و گر بد تو برو خود را باش
هر کـسی آن درود عاقبت کار کـه کـشـت
همـه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تـسـلیم مـن و خـشـت در میکدهها
مدعی گر نکـند فهم سخن گو سر و خـشـت
ناامیدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نـه مـن از پرده تـقوا بـه درافـتادم و بـس
پدرم نیز بـهـشـت ابد از دسـت بهـشـت
حافـظا روز اجـل گر بـه کـف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت بـه بـهـشـت

