تبليغاتX
غربت شب
من

فکر کنم بهتره نخونین اگه دوست دارین سر درد نگیرین

یه گوشه دنج نشستی تنها ،ساکت  وغمگین داری به خودت فکر میکنی به زندگیت به اینکه چی بهت گذشته وچه بیوفایی هائی رو دیدی از دوستان  همینطور یه صدای مهربون رو میشنوی و دستی که طرفت دراز شده برا کمک اولش زیر بار نیری چون نمیخوای تجربه قبلیت دوباره تکرار بشه ولی بعد از یه مدت ک خیلی معمولی با هم بودن رو تجربه میکنیت توی تنهایی میبینی اونم مثل خودته اونم داره از بی وفایی فرار میکنه خوب تو هم سرتو میاری بالا ویه نیگاه تازه  بهش میاندازی میبینی اونم تنهاست باهاش درد دل میکنی دوست میشی اونم صفره دلشو یشت باز میکنه الان بعد یه مدت طولانی میبینی اون همون ادم  قبلی نیست دیگه نمیخواد با کسی درد دل کنه همه غم ها رو داره میریزه توی دل کوچیکش دلشم داره از این همه غم فریاد میزنه ولی اون صدای دلشو نمیشنوه داره ازت دور میشه و تو دوباره تنها میشی تو این گوشه دوباره  خشک میشی ساکت وغمگین مثل یه بوته بدون اب  

 

 

 

نمیدونم شاید بیی معنی باشه وبی سرو ته عاشقونه نیست نه همینطوری تو دلم بود که باید به کسی میزدم ولی خیلی از سرو ته اون زده شد 

من

رفتی و نگفتی اینجا چه کنم

     با خودم و بهونه ها

     چه کنم با تو و دوری

     چه کنم با این همه فاصله ها

      

     یادمه گفتی بهم که قاصدک

     دیگه حرفی نزد از خاطره ها

     رفتی و نمی دونی که کوچه گرد

     گم شده میون این پس کوچه ها

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط قاسم.رسولی  | 

سلام یه مدت نبودم ببخشید

تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده یه کسایی رفتن خوب خدا به همرا هشون یه کسایی هم دباره اومدن خوب بهشون میگیم سلام

اینم برا جبران نبودنم

من

من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:48  توسط قاسم.رسولی  | 

من

 

 

سلام ممنون از همه عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:7  توسط قاسم.رسولی  | 

سلام غریبه سلام رهگذر یا دوست هر که که هستی داری الان این مطلب رو میخونی نمی دونم چی شد که اینطور سلام کردم ولی میدونم حرفم چیه .اون موقعی که این وب و شروع کردم ازیه نفر شروع شد یه دوست بهار بود اولین پیوندم توی وبلاگ بعد یواش یواش بیشتر شد البته برام مهم نبود چند نفر بشه و اینکه نظراتم زیاد باشه مهم این بود که دوستای تازه پیدا کرده بودم  یه موقع هائی بودم یه موقع هائی هم نبودم ولی دوستان میو مدن شده بود یه رابطه خیلی دوستانه یه مدت نتونستم بیام ن یواش یواش دیدم همه دارن منو فراموش میکنن انگار اصلا دوستی وجود نداشته میومدم تو وبم حتی براش عکس اماده کرده بودم ولی...  سرد میشدم این شد که شد اینطور  الانم نظرااتم خیلی کم شده اون دوستان که قبلا بودن باهام نه اینکه فکر کنی دیگه نمیخوام بنویسم نه  ولی خواستم بدونی یه روز هم میای تو وبت میبینی اصلا نظری نیست و کسی حتی نیومده مطلبتو بخونه با وجود همه اینها من هستم اگه دیر به دیر میام ولی یه عکس هم شده میزارم  که اینجا بی روح نشه شاید سوت وکور باشه وای هنوز توش میشه یشه های محبت رو پیداکرد   

 ممنون که برا خواندن وقت گذاشتی.  شاد باشی و موفق

من

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:19  توسط قاسم.رسولی  | 

من
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:34  توسط قاسم.رسولی  | 

سلام عیدتون مبارک

همین دیگه ممونه یه گل که اونم براتون امشب میذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:38  توسط قاسم.رسولی  | 

چقدر دلم هوای بارون رو کرده نشستن توی ایوون گوش کردن صدای خوردن اون روی سنگ فرش حیاط  با تمام وجود بوی نم بارون رو تنفس کنم  برم زیر بارون توی کوچه  بارون زده قدم بزنم  و قطره های بارون رو روی شونه هام حس کنم 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:8  توسط قاسم.رسولی  |